درد دلی از سر درد

زلزله دهشتناک بم

 

بم به شب لم داده بود آنشب

مردمان در خواب خوش بودند .

عاشقان در عمق خواب صبحگاهی

غوطه ميخوردند .

ناگهان دست طبيعت

ناگهان باريتعالی

اسب خشم خويش را

درآسمان شهر جولان داد .

سوره زلزال را در گوش آنان خواند .

ناگهان با خشم و با فرياد عزرائيل

ناگهان آن شهر زيبای کويری را

زجا برکند .

ما چه نسبت با عدو داريم ؟

ما مگر در شهر الواطيم ؟

ما مگر در شهر لوط و

ما مگر در شهر سدوم يا گومورائيم ؟

ما چرا بايد بدينسان مورد خشم خدا باشيم ؟

گر گنهکاران بدينسان

گر گنهکاران بدين آسودگی و راحتی

تقاص جرم خود دادند !

بيگناهان با چه جرمی

لايق اين درد و غم گشتند ؟

نوعروسان حجله شان با خاک آگين شد

خردسالان مهدشان با خشت ها انباشت

کودکان هم کيف هاشان زير آوار ماند

دختران پاک هم با خاکها يکسان شدند

اينهمه انسان پاک و بيگنه پس

با گناهان کدام ناپاک

اين چنين افتاده اند برخاک ؟

يادشان بادا گرامی

دادشان را از که بستانيم ؟

/ 0 نظر / 7 بازدید