دنباله خاطراتم از بم

بالاخره در شهرستان بم بوديم و بچه ها هوس كرده بودند تا هم پينگ پنگ بازي كنند و هم خرماي مضافتي بم و نارنگي و پرتقال بمي بخورند ، ولي دريغ از يكدانه ، چيزي پيدا نكرديم و پس از خريدن مقداري شكلات ، نزديك ظهر دست از پا درازتر به دانشسرا برگشتيم .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بازديد از ارگ بم

عصر آنروز كه دومين روز اقامتمان در بم بود ، براي بازديد به ارگ قديمي بم رفتيم ، عجب عظمتي داشت اين قلعة قديمي بم .

روزگاري لطفعليخان زند در پناه ديوارهاي سترگ و محكم اين ارگ عظيم حصاري شده بود و مدتها در مقابل هجوم سپاه آغا محمدخان قاجار و مهاجمين مقاومت كرده بود ، ارگ بم يادآور شجاعت و دليري ها و خاطرة مبارزات مردم دلير و سختكوش شهر كويري بم بود .

پس از اينكه در اثر خيانت بعضي از افراد ، دروازة ارگ گشوده شد و لطفعليخان زند فراري شد ، آغا محمدخان دستور قتل عام ساكنين و تخريب ارگ را صادر كرد ، هنوزهم وقتي در كوچه هاي ارگ قدم ميزديم ، صداي چكاچك شمشير و صفير تير و پيكان و فرياد بگير و يكش مردان و ضجه و نالة زنان و كودكان را بگوش جان خود مي شنيديم .

هنوزهم قلعه همان ابهت و عظمت تاريخي خود را حفظ كرده است ، بالاترين نقطة قلعه  ساختمان ارگ حكومتي بود و بر بالاي آن يك اتاق نگهباني قرار داشت كه براي بهتر ديدن گسترة ارگ بر بالاي بام آن رفتيم و در آنجا با چند توريست آمريكايي ملاقات كرديم .

آنشب فرماندار بم مجدداً بديدن ما آمد و از وضع و حال بچه ها جويا شد و گفت كه چون ما در بم هليكوپتر نداريم بايد از كرمان بگيريم و آنها هم گفته اند كه بدليل بدي آب و هوا و نامساعد بودن شرايط جوي تا دو روز امكان پرواز هليكوپتر وجود ندارد ، بنابراين ماندن همة اعضاي گروه در اين شهر كوچك بيمورد است .

فرماندار گفت ماندن يك نفر براي راهنمايي هليكوپتر و حمل جنازه كفايت ميكند و بهتر است بقية به شهرهاي خودشان برگردند ، اگر با رفتن موافق هستيد من فردا صبح يكدستگاه ميني بوس به اينجا ميفرستم تا شما را سوار كند و تا كرمان ببرد و از آنجا هم برايتان اتوبوس ايران پيما بگيرند و به تهران برويد .

با پيشنهاد فرماندار ظاهراً موافقت كرديم و او پس از خداحافظي رفت و ما بعد از رفتن فرماندار فوراً جمع شديم و جلوه هاي توطئة اي را كه از لابلاي حرفهاي او مشاهده كرده بوديم برشمرديم و بوهاي خطرناكي را كه حس ميكرديم به يكديگر نشان داديم ، بر اساس تئوري توهم توطئه ممكن بود فرماندار ما را سوار ميني بوس كرده و مستقيماً به ساواك كرمان و يا تهران تحويل بدهد ، با اين توجيهات  قرار گذاشتيم فردا صبح زود بدون اطلاع دادن به فرمانداري به سمت كرمان حركت كنيم .

طبق قرار يك نفر از بچه ها در بم ميماند و ما نيز كه كاري نداشتيم ، صبح روز بعد بدون آنكه منتظر آمدن ماشين فرمانداري باشيم ، يكدستگاه ميني بوس اجاره كرديم و براه افتاديم و نزديك 2 ساعت بعد از ظهر خودمان را به كرمان رسانديم و در كرمان هم پس از گردش مختصري در بازار و ديدار حمام گنجعليخان به گاراژ برگشته و سوار اتوبوس شديم و به سمت تهران حركت كرديم .

قضية حمل جنازه مدتها بطول انجاميد تا در ارديبهشت ماه همانسال ، جنازة اسدي را به تهران حمل و در بهشت زهرا بخاك سپردند .

 اين آخرين برنامة كوهنوردي بود كه من در آن شركت كردم . سيز لر ساغ اولون

اين مطالب را که بخشی از خاطرات من از سفر به شهرستان و کوهستانهای بم بود از وبلاگ داستانهای کميجان که مربوط به خودم است آورده ام برای خواندن اصل داستان به اين وبلاگ مراجعه نماييد .

/ 1 نظر / 4 بازدید
امير حسين

و زمين بر ادميان لحظه ای قضب نمود و بسياری را به کام مرگ کشيد .... بيايد در کنار هم بار ديگر به کلمه انسانيت معنايی دوباره ببخشيم ... ۷ دی روز انسانيت (قرار وبلاگي برايه کمک به هم وطنان زلزله زده).... اميدوارم شما رو هم در ای ن قرار ملاقات کنيم